تبليغاتX
روزگار من و دارا و آسا
اینجا من از دارا،آسا و خودم می نویسم. شاید روزی این کار من برایشان جالب باشد
هیچی بعد از دو هفته سخت با مریضی و کار بدون وقفه مثل یه تعطیلات سه روزه نمی چسبه. سه شنبه شب دارا گفت مامان بعضی از بچه ها ناهار که می خورن دیگه نمی خوابن تو مهد، ماماناشون زود می آن دنبالشون نمی شه تو هم زود بیای ؟ دلم گرفت فکر کردم چقدر انتظار می کشه بعداز ظهرها تا ما بریم و چقدر هم ما دیر میریم... چهارشنبه بعد از ناهار زنگ زدم مهد و گفتم نخوابوننشون و شال و کلاه کردم رفتم دنبالشون و به این ترتیب تعطیلات رویایی ما شروع شد... نمی تونم بگم چقدر کیف کردم، خیلی خیلی زیاد ، نه اینکه کار خاصی کرده باشیما نه مثل همیشه خونه سابیدیم ، کارتون دیدیم، نقاشی کشیدیم، آشپزی کردیم، پارک رفتیم، خرید کردیم، حموم کردیم، مهمونی رفتیم، کنار هم خوابیدیم و هزار تا کار معمولی دیگه ولی خیلی کیف داد چون هر لحظه تمام حواس و فکر و ذکرم باهاشون بود ، عاشقشون بودم ، کیفشون رو می کردم وقدر لحظه به لحظه شو می دونستم. تو دو هفته اخیر خیلی کم باهاشون وقت گذرونده بودم و واقعا دلم براشون تنگ بود. خیلی لذتشون رو می برم و همش نگرانم که این روزها زود بگذرن و از کفم برن، از یه طرف غصه می خورم که نصف بیشتر وقتشون رو تو مهد کودک می گذرونن، بازی می کنن من نیستم، غذا می خورن من نیستم، کلی چیز تازه یاد می گیرن من نیستم قربون صدقشون برم، می خوابن من نیستم پشتشون رو بمالم ،از خواب بیدار می شن و من نیستم که سر تا پاشون رو ببوسم و دلم می گیره. از یه طرف هم فکر می کنم اگه روز و شب با هم بودیم اینجور قدر لحظه لحظه هاشون رو نمی دونستم حوصلشون سر می رفت چه می دونم جدال دائمی یه مامان که همیشه یه آلترناتیوش می تونه کار نکردن باشه همینه دیگه... ولی سر جمع راضیم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چی به خاطر یه خونه گرم یه خانواده خوب و به خاطر دو تا فنچ گوگولی که با هر یه انگشتشون می شه یه حبس ابد کشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:16  توسط پگاه  | 

خیلی وقت است ننوشته ام . نوشتنم نمی آمد . الان هم همینطور اما گفتم یه چیزی بنویسم پاییز تمام می شود و این ماه هم به تاریخ می پیوندد بی آنکه من ردپایی اینجا به جا بگذارم. آرش نیست از چهار شنبه رفته خاور دور . قبل تر ها که می رفت من هم با رفتنش شال و کلاه می کردم بچه هارا کول می کردم می رفتم خانه پدری. ولی اینبار تصمیم گرفتم نروم حوصله ندارم با بچه ها اینجا راحتترم. مهد کودکشان نزدیک است وسایلشان دم دست است. از خانه دور که می شوم برایم سختتر می شود. خانه هم با وجود این وروجک ها اینقدر زنده هست که دلتنگی امانم را نبرد. تازه نتایج جالبتری هم گرفتم . قبلا که تنها می شدم چون می رفتم اینور و آنور، چون از حال و هوای خانه در می آمدم خیلی احساس دوری نمی کردم ، حتی گاهی خوش هم می گذشت ولی حالا که او رفته و ما مانده ایم گاهی چنان تو خلا می افتم و میان آسمان و هوای زندگی معلق می شوم که می مانم. حسی پیدا می کنم که ناشناخته و جالب است. دوری ها گاهی محک خوبی است. آدم ها قدر هم را بیشتر می دانند و شاید بعضی ها هم فکر کنند که چه راحت ترند...

بچه ها خوبند . منتظرند که بابا بیاید و سفارش هایشان را بیاورد. هنوز از زمان درک درستی ندارند . با اینکه گفته ام چند شب باید بخوابند تا پدرشان برگردد ولی هرروز که از پله ها بالا می رویم دارا می پرسد الان بریم بالا بابا اومده؟ آسا دیروز گفت نه بابا رفته یه جای دور برای من ایتی (کیتی) بیاره، فردا می آد. آسا از زمان فقط فردا را می شناسد. دیروز به آسا گفتم خوش بگذرون تو مهد زود زود می آم دنبالت . گفت آره مامان زود بیا فردا بیا خوب!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 13:36  توسط پگاه  | 

چی کار کنم؟ گاهی اینقدر این سوال را از خودم می پرسم که کلافه می شوم. همیشه و به محض احساس کلافگی، ناراحتی، خشم ، درماندگی یا حتی فقط یک مساله تازه فکر می کنم که باید کاری کرد باید حرفی زد، تلافی کرد ، وارد ماجرا شد یا هزار راه حل دیگه که دائم با پرسیدن" چی کار کنم؟  " اونو توی ذهنم مرور و اغلب اجرا می کنم...فوری و در همان حال شروع به تحلیل می کنم بالا و پایین می کنم به هر دری می زنم تا موضوع رو حل کنم و اغلب گند می زنم ،راه حل فوری و مسکن پیدا می کنم، زیادی مایه می ذارم تصمیم های بیخود می گیرم و به زودی پشیمون می شم. بدتر از همه اینها حرف هایی است که نباید گفت، هیچ وقت. و من گاهی چقدر ناتوان می شم از نگه داشتن ناگفتنیها. بعضی چیزهاست که به قول پدرم حتی سنگ قبر هم اونو از دل آدم ها پاک نمیکنه و چقدر هم خطرناکند. وبعد از فروکش کردن طوفان ، احساس آدمی که ویران شده ، آدمی که بلد نیست با خودش همدلی کنه و خودش رو آروم کنه هیچ حس خوبی نیست. این فقط حال من نیست حال خیلی از دور و بری های ماست. به ما هنر زندگی کردن رو یاد ندادن ابزار برخورد با احساساتمون رو بهمون نشون ندادن من گاهی از این ناتوانی ها خیلی خسته می شم. خیلی ...اونقدر که هیچ توانی برای یاد گرفتن در خودم نمی بینم. کاش کسی به من هیچ کاری نکردن رو زودتر از این روزها یاد داده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:2  توسط پگاه  | 

می خوایم بریم عروسی.

آسا: لباس من گشنگه!

دارا: ولی لباس من قشنگتره. در حق تیم ملی قشنگه!!!(در حد تیم ملی)

***

آسا: تو که جوراب شلواری نداری

دارا: مادر جون آسا منو حرص می ده!

آسا: جوراب شلواری من گشنگه.

دارا: آسا ببین اینکه می گی تو جوراب شلواری نداری یعنی حرص دادن!

***

مامان : بچه ها می دونین فردا تولد باباست؟

آسا: (با نگاهی متعجب و چشمهای گرد شده) مگه بابایی هم تولد شده؟!

***

آسا از خواب بیدار شده می آد تو اتاقی که دارا هست

دارا: سلام عزیزم (با دستهایی باز) وقتی از خواب پا می شی بدو بیا بغلم. خوب؟!

***

مامان: آسا چرا روی زمین نقاشی کشیدی خیلی دختر بدی شدی!

دارا: مامان بچه بدی نیست . کارش بده !

مامان: (شرمنده)!!!

***

دارا: مامان امروز تو مهد کودک با شغل قدان آشنا شدیم.

مامان: قدان چی کار می کنه ؟!

دارا: همون که کیک و شیرینی می پزه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 11:54  توسط پگاه  | 

برف می بارد. همچنان که هم آرام و هم بی قرار نشسته ام دلم می خواهد افکار مغشوشم را جمع کنم. از پنجره ای که یک میز با من فاصله دارد آسمان طوسی برف آلود ،دانه های ریز و خطوط مورب برف و پشت بامی بی قواره با لوله های بلند فاضلاب و کولرهای آبی که رو ی همه شان را مخملی سفید پوشانده نمایان است. زیاده خواهی های صاحب ساختمان داربست هایی را جلوی پنجره ها کاشته است که حالا رویشان برف نشسته و شاید مثل من دلشان نخواهد که روزهای آفتابی دوباره برگردند. سرم را مثل غاز اگر روی میز بغل دستی ام دراز کنم اتوبان نیایش هم با سیل بی امان ماشین ها رخ می نماید. برف که می آید اسلایدهایی از خاطرات دور و نزدیک جلوی چشمانم نمایان می شوند، شور و شوق بچگی، تایر سواری روی تپه های نزدیک خانه مان که حالا همه اش اتوبان است و ماشین های در عبور، دست های کرخت شده از خیسی دستکش ها ، گریبان هایی که از شیطنت موزیانه پر از برف شده اند ، بوی لبو، دلهره ی قطع شدن برف و درسهای دوباره، نگاهی که  روی بارش مورب برف زیرنور تیرچراغ برق خیره می ماند، تصاویر محو عمه ام از آن روز برفی ،راهروهای تو در توی دانشگاه، بوی قلیان ، درکه و اخرین اسلایدها پارک ملت و در خت های کاج برفی در روزهای آشنایی ام با آرش و بعد از آن دیگر هیچ...همه  می آیند از جلوی جشم هایم می رقصند و محو می شوند . من می مانم و ذهنی مغشوش که انگار نمی خواهد باور کند که این روزها دورند بسیار دور و تنها چیزی که مانده تصاویر ،بوها و مزه هایی است که گه گاه به آن خاطرات هلم می دهند.

برف برای بچه ها فقط یک تصویر در فیلم ها و نقاشی ها بود با اینحال صبح با شنیدن خبر ، مثل میخ از رختخواب بلند شدند با شوق شال و کلاه کردند و به ذوق برف بازی تا مهد کودک خندیدند و بدون خداحافظی دویدند. نقشه کشیده ام وقتی برگشتیم برویم برف بازی آدم برفی بسازیم روی برف ها بغلطیم ، ذغال جای چشم هایش فرو کنیم و هویج را جای دماغش بکاریم. دلم می خواهد دوباره از سرما نترسم و اگر سر انگشت هایشان از زور سرما قرمز و درناک شد یادشان بدهم که چطور هایش کنند و در گریبان فرویش کنند. دنبال هم بدویم و خوب که خسته شدیم برگردیم و جلوی شومینه یک چای داغ هورت بکشیم و غش غش بخندیم.دوست دارم جزئی از خاطرات برفی بچه ها باشم. دوست دارم روزی که در کشاکش زندگی از پنجره ای برف های آسمان را می شمردند خنده های مادرشان یکی از اسلایدهای روز برفیشان باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:4  توسط پگاه  | 

شب است . خانه خودمان نیستیم. خواب چشمانم را پر کرده. چشمان دخترک نیمه باز است .لم داده ام روی مبل ، سرش را روی بازویم جا داده ، پاهایش روی مبل جا نمی شود ،پیچ و تاب می دهد تنش را دائم. می نشینم پایین ، بالشی روی پا و سُرش می دهم.تازه جایش راحت شده، پسرک می بیند می پرد توی بغلم، ناله می کند "من می خوام روی پات بخوابم" دخترک چشمش را روی هم فشار می دهد، خودش را روی پاهایم می چسباند ،خودش را به خواب زده و دلش شور می زند. حرف کار ساز نیست، درگیری بالا می گیرد ...قلپ قلپ اشک می ریزند هوار می زنند. دو تایشان را جدا می کنم از خودم ، بالش روی زمین، هر سه تا این وسط دراز می شویم. دستهایم را باز می کنم هر کدام سعی می کنند سهم بیشتر ی از تنم داشته باشند، نگاهم به هر کدام که باشد دیگری شکایت می کند حتی سرم هم نباید متمایل باشد... دلم هزار تکه می شود می خواهم بیشتر بودم ...نمی شود . مثل همیشه  این جدال دخترک را خسته می کند هُلم می دهد پشتش را به من می کند، خواب چشم هایش را می دزدد. تکه های دلم درد می کند ....این قصه باز هم تکرار می شود و هر بار یک تکه دلم گم می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:50  توسط پگاه  | 

  چشم که باز می کنم میدانم .از آن روزهاست. سهم یک وجبی ام از تخت را که رها می کنم پشیمان می شوم.با کرختی توشه ها را آماده می کنم .حوصله نازکشیدن ندارم .میخواهم کسی کاری به کارم نداشته باشد این وقت ها، من هم. آرش تو بیدارش کن لباس هایش آماده است من می روم بالا...آسمان پشت بام با آفتابی کمرنگ نقاشی شده نگاهم توی ابرها می ماند صدای هوی هوی روز و ماشینها از دور، بیزارم می کند و چیزی شبیه جیغ یادم می آورد که چرا بالایم  تند تند لباس ها را جمع می کنم .... در راه دنبال دردسر می گردم، گیر میدهم، گزنده می گویم . می خواهم بروم یه گوشه برای خودم باشم تنهایی. چیزی که همیشه باید باشد لااقل هفته ای یکبار ...کاش دری داشتم که هفته ای یکبار می بستم به روی همه. می رفتم ، کجا ؟ نمی دانم فقط می رفتم می رفتم می رفتم مثل قدیم ها ...اشک می ریختم توی خیابان ، زیر لب می خواندم"جهان آسوده خوابیده است،  فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ  چنان که من به روی خویش"* پاهایم خسته می شد باز می رفتم می رفتم بعد دلم می گرفت بیشتر و بیشتر ...می رفتم می رفتم تا جایی که دیگر توان نبود .یادم می افتاد که خانه دارم کس و کار دارم...کسی منتظرم است برمی گشتم و وقتی از پله ها بالا می رفتم حالم بهتر بود خیلی بهتر همین . فقط همین.

* شعری از سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 11:24  توسط پگاه  | 

از چهارشنبه شب بچه ها تب کردند. جفتی باهم. صبح که از خواب پاشدم کوفته بودم گلویم می خارید. همان شد ، سه تایی مریض شدیم چه مریض شدنی. دارا چهار روز تمام تب داشت ، همیشه همین طور است وقتی مریض می شود اساسی مریض می شود. تب های سوزان ، بی حالی و از همه بدتر شدیدا مظلوم می شود . یک گوشه می افتد با رنگ و روی پریده و ریز ریز ناله میکند. آسا تبش زودتر قطع شد ولی سرفه های شبانگاهی امانش را می برید در خواب و بیداری به زمین و زمان دری وری می گفت راهش می بردم می گفت کسی لباس منو نگیره ، دارا عروسکم رو نگیره ، دوستت ندارم برو خونتون و... قلپ قلپ هم اشک می ریخت با چشم های بسته. خلاصه که بساطی بود شب و روزهایی که گذشت. دیروز بهتر بودند ولی بازهم گفتم خانه بمانند شاید کمی جان رفته باز گردد. دیشب حسابی با هم بازی کردیم از سر و کول هم بالا رفتیم کِرم شدیم و روی زمین لولیدیم ، خرگوش شدیم و بالا و پایین رفتیم و پرنده شدیم و از روی صندلی ها پریدیم. بزن بزن کردیم. مسخره بازی درآوردیم . دارا با آن دست های کوچکش پازل ها را کنار هم می گذاشت  وقتی تمام می شد چشم هایش را تنگ می کرد و نگاهم می کرد تا من تشویقش کنم بچلانمش و بوی گردنش مستم کند و یادم بماند که بزرگترین نعمت عالم است که بچه آدم سالم باشد بازی کند و تو را سرمست کند. نقاشی کشیدم نقاشی های دارا عالی شده تصویرهای ذهنیش روی کاغذ به خوبی شکل می گیرد آدم هایش تن دارند گوش و مو دارند و همیشه می خندند، خانه هایش چشم و دهان دارند، دریاهایش موج دارند و آسمانش پرنده... آسا هم تند تند به من و دارا استیکر می داد و گاهی که می دید حواسمان پرتِ هم شده خودش را روی ما می انداخت یا به دارا حمله می کرد. بزرگترین تفریحش این است که من و دارا برویم زیر پتو و او خودش را روی ما پرت کند و ما از آن زیر جیغ بزنیم ، دست و پا بزنیم و با دست هایمان قلقلکش بدهیم. با آسا روی تاب نشستیم تندِ تند تاب خوردیم او جیغ زد و من چلاندمش و موهای کوتاه و فرفریش را بوییدم.

زیر چشم های هردویشان از مریضی چند روزه هنوز کبود است ولی برق چشم هایشان برگشته و من خدا را شکر می کنم. می نویسم که یادم بماند بدترین روز و شب های من وقتی است که بچه ها مریض می شوند نه مواقعی که ک.ون خیار تلخ می شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:33  توسط پگاه  | 

گریه ام گرفته . دلم لگد ماله و یه چیزی داره توش می جوشه. دلم گرفته از بغض دارا و التماس صبحگاهیش، از نوشته های میچکا کِلی، از دروغ های ریز و درشت روزانه، از صداقت گمشده، از چشم های معصومِ نوجونی که گمشون کردم، از مقنعه ای که می رفت و می آمد و موها رو کرک می کرد، از اینجایی که هستم دلم گرفته...دلم یه جای پاییزی می خواد واسه زار زدن واسه به هق هق افتادن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:29  توسط پگاه  | 

تند تند دامن کوتاه سفیدم را می پوشم  موهایم را بالای سرم جمع می کنم باز هم بوی کف پوش سالن ، چقدر دل انگیز است و پر از جوانی، بند کفش هایم را محکم می کنم. همه جز مربی غریبه اند فکر نمی کنم بزرگترینشان بیشتر از بیست و دو سه سال سن داشته باشد.کمی استرس دارم ، نمی دانم بعد از سه سال وضعم چطور خواهد بود وارد زمین که می شوم انگار رهایم کرده اند پرواز می کنم باد گردنم را نوازش می دهد دامنم اینطرف و آنطرف می رود ناخوداگاه لب هایم با خنده باز می شود دست هایم را از هم باز می کنم می چرخم ، می رقصم ، دخترک شانزده هفده ساله درونم جولان می دهد بد جوری خوشحال است ، یکساعت و نیم بعدی همه اش در لذت و هیجان می گذرد، دانه های عرق از شقیه هایم می چکد. همه دقایقی را برای نفس گرفتن و آبخوری یا گپ کوتاهی با هم تلف می کنند من اما فقط به یک چیز فکر می کنم اسکیت اسکیت اسکیت...یکی دوبار زنک سی و دو ساله آمده بود جای دخترک را بگیرد هی بچه ها را عَلم میکرد، چه می کنی تا بعد از ظهر که سر کار بودی حالا هم بچه ها را آواره کرده ای که بیایی اینجا بپری ،برقصی و با بچه ها اسکیت کنی؟ ولی زور دخترک بیشتر از این حرف هاست، جوان است، کم نمی آورد، بیرونش می کند، اعتنایش نمی کند...چقدر کار خوبی می کند. این دخترک شانزده هفده ساله را بدجوری دوست دارم. خودش را خیلی دوست دارد...دلم برایش تنگ شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 11:3  توسط پگاه  |