تبليغاتX
روزگار من و دارا و آسا

ته گلویم یکپارچه می سوزد. خشک و خفه کننده. تا نفس می کشی اوضاع بد نیست ولی وای به لحظه ای که بخواهی آب دهانی قورت بدهی... خفه ات می کند. بگذریم، زیاد به روی خودم نمی آورم.

 چند روزی است که خاله شده ام خاله واقعی یک پسرک دوست داشتنی دو کیلو و ششصدی...نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم درست مثل روزهایی که آسا و دارا آمده بودند هیجان دارم بغلش که می کنم یا وقتی پاهای لاغر و دست های کوچکش را تصور می کنم دلم بدجوری ضعف می رود توی دلم کسی چیزی را چنگ می زند و احساساتی می شوم. بویش را که دیگر حرفش را نزنید، چنان مست می شوم که اصلا یادم میرود چرا بغلش کرده بودم...

فردا شب به مدت یک هفته بدون بچه ها می روم سفر، سفر کاری. این اولین بار است که از آسا دور می شوم ،دارا وقتی که آسا آمده بود تنها مانده، ولی باز هم این همه شب و روز با فاصله بسیار زیاد که دستم صد در صد از آنها کوتاه است زیادی هول برانگیز و دلتنگ کننده است. ولی باز هم سعی می کنم به روی خودم نیاورم. زیاد فکرش را نمی کنم و درعوض به خودم می گویم زندگی همین است یک روز هم آنها مرا به مقصد استقلال تنها می گذارند و من باید آماده آن روز باشم . در ضمن دلم می خواهد وجدانشان حسابی آسوده باشد و کمی به این دوری های گاه گاهی عادت داشته باشند. چرا دروغ بگویم راستش من از آن دست آدم هایی هستم که تنهاییم را خیلی دوست دارم بهتر اگر بخواهم بگویم تنهایی واژه خوبی نیست، با خودم بودن را بسیار دوست دارم و برایش نقشه ها دارم همیشه. اصلا همینکه بی غدغه بنشینم گوشه ای چایی بخورم یا به خودم فکر کنم برایم دلنشین است چه برسد به اینکه با آرش بروم جایی که برایم تازه و جذاب است و هزارتا هم کار دارم که باید انجام دهم. ولی خوب دلم که برایشان تنگ میشود که... شاید هم چند قطره ای اشک بریزم ولی خوب در کل حال خوشی دارم.

خانه ای که جدیدا رفته ایم را دوست دارم. همه چیزش را ، سکوتش ، نورش، دل بازی اش، گلدان های زیبایم و اتاقی که ته یک راهروی دور است را دوست دارم.

+ نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:6 |

این روزها که گودرهم برای من فیلتر شده و دستم از وبلاگهای دوست داشتنیم کوتاه است به وبلاگ های تازه ای سر زده ام که بسیار مسرور شده ام. از خیلی جهات. آدم های زیادی در این دنیای مجازی از خودشان کودکی شان و روابطشان با دقت می نویسند خودشان را تحلیل می کنند و گمان کنم از این راه به خودشناسی می رسند. خواندنشان به من هم خیلی کمک می کند گاهی مرا به کودکی و نوجوانیم می برد، می گریاند ، می خنداند و گاهی باعث می شود داشته ها یا نداشته هایم را بیشتر  کشف کنم. ولی خواندن این وبلاگ ها از همه مهمتربه من یادآوری می کند که چیزهایی که دارم گاهی آرزوهای یک آدم است و برای پیدا کردنشان حاضر است همه چیزهای مهم دیگر را رها کند.

من هم مثل همه آدم ها با همسرم گاه گاهی اختلاف نظر دارم گاهی دعوا می کنیم گاهی از هم خسته می شویم ما هم مثل همه آدم های دیگر گاهی پشیمان می شویم و اختلافات فکری و فرهنگی اذیتمان می کند ولی چیزی که خیلی مهم است این است که هنوز هم با گذشت همه روزها و مشکلاتش و نزاع های شاید بی پایانمان عشقی به جا مانده که مرا دلگرم می کند. هنوز هم میتوانم بنشینم و ساعت ها به خوبی هایش فکر کنم، به روزهای خوبی که داشته ایم ، به حمایت های بی دریغ و تمام نشدنیش از ما و بچه ها و به اینکه  همیشه مثل یک کوه علیرغم همه دلخوریها و روز مرگیها پشت ما بوده و محبتش را از ما دریغ نکرده افتخار کنم.

 این را اینجا می نویسم که یادم نرود بعضی وقت ها چقدر از بودنش دلم غنج می رود و چقدر دعواها و اختلافاتمان کنار این لحظات کوچک است.

+ نوشته شده توسط پگاه در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 12:27 |

سلام سلام . به همه دوستهای گلم سلام.

سال نو مبارک. واسه همتون از دم  بهترین آرزو ها رو دارم و می دونم که امسال سال خیلی خوبی خواهد بود. دلم واسه همه و اینجا تنگ شده بود. یه هفته ای می شه که برگشتم ولی وقت نکردم بنویسم.

ما که تعطیلات طبق معمول در خدمت خونه و خونواده بودیم. مسافرت های خانوادگی خسته کننده و بشور و بساب های همیشگی.این آخری ها دلم می خواست دیگه روز ها و شب ها بدون و باز زندگی روتین خودم شروع بشه. من همیشه قبل از تعطیلات کلی ذوق دارم و تو ذهنم برنامه ریزی می کنم براش ولی معمولا چون برنامه ها باب میل من نیست بهم خوش نمی گذره و فقط قسمت صبح دیر پا شدن و با بچه ها بودنش به جونم می چسبه. هنوز هم جابجا نشدیم باورتون میشه؟ ولی امیدوارم در این آخر هفته بالاخره طلسم شکسته بشه. احتمالا یه سفر در پیش داریم و بدون بچه خواهد بود، من که خیلی منتظرش هستم.

بچه ها هم خوبن. مریضی دو فقره از عید تا حالا واسه هرکدوم داشتیم و به واسطه مراوده های فراوون یک کمی از کنترل خارج شدن که البته در حال بازگشت و اصلاحه (خدا به خیر بگذرونه بعد از مسافرت رو ).

از مربی های مهد دارا هیچ خوشم نمی آد دارا هم همینطور و شدیدا روز شماری می کنم برای تیر و تغییر مربی ها.طفلک بچه ام هر روز با دلخوری می ره مهد. خیلی خشن و گند اخلاقن. حتی جلوی ما هم رعایت نمی کنن.

می خوام برنامه های جدیدی رو دنبال کنم ولی فعلا ازشون چیزی نمی نویسم چون معتقدم دونه تا جون نگرفته و ریشه ندوونده باید زیر خاک باشه.

دوتا گلدون گل خوشگل خریدم که عاشقشون هستم من و آسا هر روز کلی نازشون می کنیم، بوسشون می کنیم و باهاشون حرف می زنیم. می خوام دو تا گلدون خوشگل بخرم و جاشون رو هم عوض کنم.

دارا خیلی علاقمند به کارتن شده حاضره نخوابه، هیچی نخوره، جایی نره ولی کارتن ببینه. عاشق این شبکه پرشین تونه. می دونم چاره اش اینه که بیشتر براش وقت بگذارم و مشغولش کنم ولی هم من گاهی وقتشو ندارم هم خودش خیلی رغبت نشون نمی ده. زود از یه کاری خسته می شه و شروع می کنه التماس کردن واسه کارتن. بعضی وقت ها نمی ذارم ولی بیشتر اوقات تسلیم می شم. نمی دونم چی کار می شه کرد خوبه یا بد؟!!!

باز هم آرزو می کنم امسال سال خیلی خوبی برای هممون باشه.

+ نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 14:8 |

چند روزی بود که بچه ها حسابی از مهد کودک خسته شده بودند ، هر روز چونه می زدند ، یکروز پای یکی درد می کرد یکروز دل اون یکی ، یک روز گریه می کردند یک روز لجبازی ، چند روز پیش که آنقدر آسا گلوله گلوله اشک ریخت که وقتی گذاشتمش و نشستم توی ماشین یک دل سیر گریه کردم. خیلی فکر کردم که چه کنم؟!! صبح ها بیشتر خوابیدیم و سعی کردم شب ها بیشتر به بچه ها خوش بگذره خلاصه که امروز خوشحال و خندان رفتند.

یک چیزی رو به تجربه فهیمده ام. با بچه ها کنار اومدن اصلا کار سختی نیست فقط به یک شرط که حال خودت خوب باشه و حوصله داشته باشی که حقوق انسانیشون رو رعایت کنی و کاری کنی که خوشحال باشن.

خونمون اصلا شبیه خونه نیست. تمام وسایل کارتن کارتن شدن ،کابینت ها کنده شدن، فرش تو خونه نیست کف هال کنار شومینه یک پتو انداخته ایم و همونجا می شینیم و همونجا هم می خوابیم ولی همین جای درهم رو با خونه هیچکسی عوض نمی کنم. بدجوری دردِ خونه دوستی دارم.

هوس کارهای بزرگ دارم، دکترا گرفتن و مهاجرت....نمیدونم  فعلا شاید در حد یه هوس باشه.

همه چیزهای به درد نخور یا حتی به درد بخوری که بیش از دوساله که استفاده نشده رو دارم از رده خارج می کنم .اندازه سمساری هایی که حال آدم رو بد می کنند اثاث دارم.

چقدر همه چیز گرون شده. مثل ریگ باید پول خرج کرد.

شنبه بچه ها جشن عید دارند. دارا نقش سنبل رو بازی میکنه و شعرش رو می تونه هم با رقص دخترونه بخونه هم پسرونه. می خوام لباس محلی تنش کنم که با هیچکدوم از رقص هاش جور در نمی آد ولی به قول خودش خیلی بانمک می شه.

امروز بچه ها جشن تخم مرغ داشتن!!! تخم مرغ پخته فرستادیم بچه ها رنگش می کنن. عاشق این جینگولک بازی های عیدم.

هیچ برنامه ای برای تعطیلات نداریم طبق معمول و من هیچ حوصله مسافرت های خانوادگی رو ندارم.

باید برای سال جدید برنامه ریزی کنم.

دلم می خواهد یه متن تبریک عید برای کسایی که دوست دارم بنویسم و بفرستم ولی فقط دوست دارم فعلا حالشو ندارم.

بهار و حال و هوای این روزها رو دوست دارم هرچند که هنوز خونه زندگیم رو هواست.

بغل نرم و گرم آسا بهترین چیزیه که این روزها من خسته رو آروم می کنه، چقدر خوبه که این خونواده دوست داشتنی رو دارم.

 

 

+ نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 13:58 |

عذاب وجدان مادر خوب بودن چیزی ست که فکر می کنم مادری نباشد که تا به حال در دامش گرفتار نشده باشد . از آنجایی که من هم مادرم، گهگداری با این حس آزاردهنده دست وپنجه نرم کرده ام . وقتی فقط مادر دارا بودم، بچه تر بودم و تجربه ام کمتربود، بیشتر می توانست اذیتم کند ولی بعد از آسا سعی کردم حسم را کنترل و هدایت کنم و بیشتر به عنوان یک انگیزه برای بهتر بودن و یک تلنگر برای اصلاح ،به رسمیت بشناسمش و نه بیشتر. از طرفی دغدغه همیشگی من و تصورم از یک مادر ایده آل بیشتر یک دوست و مادر مهربان است تا مادری با دیسیپلین و قوانین سختگیرانه.

همه این ها را گفتم که بگویم این روزها دلم می خواست مرجعی یا آدم های صاحب نظری بودند که مادری مرا ارزیابی می کردند و رفتارهای فعلی بچه ها را با روشهای من بررسی می کردند و اشکالاتم را گوشزد می کردند. همیشه فکر می کردم یا بهتر است بگویم سعی می کردم رفتارم با بچه ها دوستانه و در عین حال توام با احترام باشد(هرچند گهگداری از این قوانین تخطی کرده ام) ولی چند وقتی است که فکر می کنم انگار بچه ها کمی از من می ترسند یا به نوعی حساب می برند(من اصلا این حس را دوست ندارم) شواهدی هم برای گفته ام دارم:

·         این چیزی است که آرش هم زیاد به من می گوید.با توجه به اینکه نزدیکترین آدم به من و بچه هاست نظرش برایم بسیار مهم است.

·         وقتی برای چند روزی خانه نیستیم مثلا به مسافرت رفته ایم یا به دلایلی بیش از معمول به مهمانی می رویم و بچه ها وقت کمی را به تنهایی با من می گذرانند به کلی عادت ها و رفتارهایشان عوض می شود و یک جورایی از کنترل خارج می شوند بهانه گیر و غرغرو می شوند. برای کارهایی که می خواهند انجام بدهند و مجوز مرا ندارند مرا دور می زنند و از پدرشان یا دیگران استفاده می کند.

·         دیگران برای آنکه کنترلشان کنند از من استفاده می کنند(به مامانت می گیم...پگاه ببین چی کار می کنه؟! مامانش دیدی...و جملاتی از این قبیل)

·         خود بچه ها اگر کاری بکنند که مطابق میل من نباشد جوری نگاهم می کنند که نگاه هایشان را دوست ندارم (نگاهی که با ترس و شرمندگی همراه است)

 راستش نگرانم ،برای من مهمترین چیز این است که با بچه ها دوست باشم و این را می دانم که بچه ها آیینه تمام نمای رفتارهای خود ما هستند. فکر می کردم که باید نظم داشته باشند، قوانین وجود داشته باشد هنوز هم شک ندارم که اینها باید باشند فقط نگرانم که نکند عکس العمل من در هنگام تخطی بچه ها از قوانین یا گهگاهی آسان گیریها و بازگشت های دوباره ، بچه ها را نسبت به عکس العمل های من بی اعتماد و غمگین کرده.؟! دلم می خواهد بدانم خصوصیت مادرهایی که بابچه شان بیشتر دوست هستند تا مادر چیست ،چه کار کرده اند که ته اش منجر به این شده . من خودم در کودکی و نوجوانی اصلا با مادرم دوست نبوده ام و هنوز هم حسرتش را می خورم ، بنابراین پیش زمینه ای عملی ندارم و تنها یک ذهنیت است که برای خودم ساخته ام .باز هم می گویم دلم می خواهد جایی بود که مادریم را چک می کرد نقد می کرد و راهکارهای سود مند و اصلاحی ارائه می کرد. خوشحال می شوم نظر اتتان را در این باره بشنوم.

+ نوشته شده توسط پگاه در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 11:23 |

دیروز که بچه ها رو از مهد برداشتیم تو ماشین بعد از یه خوش و بش مختصر، دارا پرسید: مامان اسم واقعی من چیه؟ من با تعجب گفتم: خوب دارا دیگه . گفت: نه اسم واقعی واقعی، اونی که از اولش بود، گفتم: دارا. از اولش هم دارا بود، حتی موقعی که تو شکمم بودی. گفت: نه مامان اون یکی اسمم رو می گم، همونی که اسم اصلیمه. من که منظورش رو نمی فهمیدم به شوخی گفتم ابوالحسن... یه کمی فکر کرد و گفت آها پس اسم واقعی من معلوم شد قبل از اینکه دارا باشم اسمم بوده ابوالحسن....

برای آسا دوجفت جوراب و یه کیف مهد خریدم . تمام مدت اینا تو دستش هستن شب موقع خواب کیف رو می ذاره زیر سرش و شب اگه بیدار شه تنها چیزی که می خواد کیفشه. صبح علی الطلوع هم به هوای اینکه با کیف بره مهد بیدار شده...به همه می گه اینا جورابای عیده می خوام عید که شد بپوشم...

خوش به حالشون با این دنیاشون. هر لحظه می شه ازشون کلی انرژی گرفت . من که هیچ ازشون سیر نمی شم.

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت 14:38 |

اسباب کشی خواهم داشت.پروژه ای عظیم است برای من. نمی دانم از کجا شروع کنم هیچ کدام از وسایلم کارتن ندارند بعد از اسباب کشی قبلی همه را دور ریختم.

اینجایی که کار می کنم را دوست دارم. جایی که می نشینم، آدمهای دور و بر، پنجره های بزرگ و در و دیوار نو و روشنش را.رفته ام پیش رئیس بزرگ و نسبت به کاری که در حوزه ام نیست و درخواستی نبوده، اظهار علاقه کرده ام. فکر نمی کردم واکنشی نشان دهد ولی برای دو جلسه که در این مورد برگزار شد مرا هم صدا کرد. خوشحالم.کارش را دوست دارم.

دارا و آسا به شدت سرفه می کنند. دارا گناهی است مظلوم است اینقدر سرفه می کند که حالت تهوع می گیرد چشم هایش پر از اشک می شود و لپ های سفیدش مثل لبو قرمز می شود. هلاکش می شوم.

آسا مربی هایش را خیلی دوست دارد خوشحالم.

صبح ها می چسبم به رختخواب .نمی توانم بلند شوم و حداقل نیم ساعت دیر می رسم. دلم برای بچه ها به شدت می سوزد تنها عذاب وجدان سر کار رفتن همین صبح زود بیدار کردن بچه هاست.

وقتی می رویم دنبال خانه بگردیم از هر خانه که بیرون می آییم آسا گریه می کند می گوید همین خوب است خانه را می خواهد!!! دارا می خواهد توجیهش کند می گوید این خوب نبود صندلی نداشت آسا یکی که صندلی دارد می خریم!!!!

دلم مسافرت می خواهد مسافرت گرم و آبی. خارج باشد لطفا. چون شنا و موی پریشان هم دلم خواسته...

+ نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 و ساعت 16:22 |
این یه مطلبیه که برام ایمیل شده به نظرم حتما باید اینجا بگذارمش:
خودم برایش می‌گویم  ......
چند روز پیش دختر کوچولوی سه ساله‌ی یکی از دوستانم که اومده بود خونه ی ما با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند مامانش گفت خونه جدیدمون پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد

ولی من چه؟؟هنوز...
ترس های کودکی ام پا برجاست
ناخوابی های من
و شنیده هایی از
دیو و غول
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
========================================
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد

فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود

برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست

بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت

دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خود

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند
و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد
باید بداند که حسود است
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست
 

حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند
از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر
 

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
 

برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او
 

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دِینی به گردن او نیست.
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است.
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم
 

و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی‌ارزد
حتی اگر من بگویم

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت 10:30 |
هیچی بعد از دو هفته سخت با مریضی و کار بدون وقفه مثل یه تعطیلات سه روزه نمی چسبه. سه شنبه شب دارا گفت مامان بعضی از بچه ها ناهار که می خورن دیگه نمی خوابن تو مهد، ماماناشون زود می آن دنبالشون نمی شه تو هم زود بیای ؟ دلم گرفت فکر کردم چقدر انتظار می کشه بعداز ظهرها تا ما بریم و چقدر هم ما دیر میریم... چهارشنبه بعد از ناهار زنگ زدم مهد و گفتم نخوابوننشون و شال و کلاه کردم رفتم دنبالشون و به این ترتیب تعطیلات رویایی ما شروع شد... نمی تونم بگم چقدر کیف کردم، خیلی خیلی زیاد ، نه اینکه کار خاصی کرده باشیما نه مثل همیشه خونه سابیدیم ، کارتون دیدیم، نقاشی کشیدیم، آشپزی کردیم، پارک رفتیم، خرید کردیم، حموم کردیم، مهمونی رفتیم، کنار هم خوابیدیم و هزار تا کار معمولی دیگه ولی خیلی کیف داد چون هر لحظه تمام حواس و فکر و ذکرم باهاشون بود ، عاشقشون بودم ، کیفشون رو می کردم وقدر لحظه به لحظه شو می دونستم. تو دو هفته اخیر خیلی کم باهاشون وقت گذرونده بودم و واقعا دلم براشون تنگ بود. خیلی لذتشون رو می برم و همش نگرانم که این روزها زود بگذرن و از کفم برن، از یه طرف غصه می خورم که نصف بیشتر وقتشون رو تو مهد کودک می گذرونن، بازی می کنن من نیستم، غذا می خورن من نیستم، کلی چیز تازه یاد می گیرن من نیستم قربون صدقشون برم، می خوابن من نیستم پشتشون رو بمالم ،از خواب بیدار می شن و من نیستم که سر تا پاشون رو ببوسم و دلم می گیره. از یه طرف هم فکر می کنم اگه روز و شب با هم بودیم اینجور قدر لحظه لحظه هاشون رو نمی دونستم حوصلشون سر می رفت چه می دونم جدال دائمی یه مامان که همیشه یه آلترناتیوش می تونه کار نکردن باشه همینه دیگه... ولی سر جمع راضیم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چی به خاطر یه خونه گرم یه خانواده خوب و به خاطر دو تا فنچ گوگولی که با هر یه انگشتشون می شه یه حبس ابد کشید.
+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 13:16 |

خیلی وقت است ننوشته ام . نوشتنم نمی آمد . الان هم همینطور اما گفتم یه چیزی بنویسم پاییز تمام می شود و این ماه هم به تاریخ می پیوندد بی آنکه من ردپایی اینجا به جا بگذارم. آرش نیست از چهار شنبه رفته خاور دور . قبل تر ها که می رفت من هم با رفتنش شال و کلاه می کردم بچه هارا کول می کردم می رفتم خانه پدری. ولی اینبار تصمیم گرفتم نروم حوصله ندارم با بچه ها اینجا راحتترم. مهد کودکشان نزدیک است وسایلشان دم دست است. از خانه دور که می شوم برایم سختتر می شود. خانه هم با وجود این وروجک ها اینقدر زنده هست که دلتنگی امانم را نبرد. تازه نتایج جالبتری هم گرفتم . قبلا که تنها می شدم چون می رفتم اینور و آنور، چون از حال و هوای خانه در می آمدم خیلی احساس دوری نمی کردم ، حتی گاهی خوش هم می گذشت ولی حالا که او رفته و ما مانده ایم گاهی چنان تو خلا می افتم و میان آسمان و هوای زندگی معلق می شوم که می مانم. حسی پیدا می کنم که ناشناخته و جالب است. دوری ها گاهی محک خوبی است. آدم ها قدر هم را بیشتر می دانند و شاید بعضی ها هم فکر کنند که چه راحت ترند...

بچه ها خوبند . منتظرند که بابا بیاید و سفارش هایشان را بیاورد. هنوز از زمان درک درستی ندارند . با اینکه گفته ام چند شب باید بخوابند تا پدرشان برگردد ولی هرروز که از پله ها بالا می رویم دارا می پرسد الان بریم بالا بابا اومده؟ آسا دیروز گفت نه بابا رفته یه جای دور برای من ایتی (کیتی) بیاره، فردا می آد. آسا از زمان فقط فردا را می شناسد. دیروز به آسا گفتم خوش بگذرون تو مهد زود زود می آم دنبالت . گفت آره مامان زود بیا فردا بیا خوب!!!

+ نوشته شده توسط پگاه در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 13:36 |