تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker روزگار من و دارا
اینجا من از دارا و خودم می نویسم. شاید روزی این کار من برایش جالب باشد

من در هفته سي و دوم بارداري هستم و چيزي تا اومدن آسا دخترك نرم و نازك مامان باقي نمونده. مونس روز و شب هاي مامان،رفيق بيخوابي ها و فكر و خيال هاب مامان و دلبركي كه هنوز هيچي نشده مامان درد و دل هاش رو باهاش مي كنه بدجوري شيطونه .تكون هایي مي خوره اين نازگل كه دارا اصلا نمي كرد يكي دوبار كه بي اختيار صداي آخ من بلند شده اوايل فكر مي كردم يكي بهم خورده ولي كم كم به اين ابراز احساسات خانم عادت كردم و حالا كه ديگه باهاشون حال مي كنم. يك عالمه لباس هاي خوشگل براي اين دختر ناز خريديم تقريبا همه چيز آماده است فقط آسا خانم مثل اينكه يه خرده زيادي باربي تشريف دارند ،ماماني خواهش مي كنم يه خرده توپولي شين و مار رو از دست شماتت هاي دكتر و اطرافيان مبني بر كوچك بودن شكم نجات بدين كه كم مونده اين جرم گريبان دارا رو هم بگيره....

دختركم حرف براي گفتن با تو زياد دارم قبل از اينكه بفهمم دارا پسره هميشه داشتن پسر برام صقيل بود مي ترسيدم كه آيا مي تونم باهاش ارتباط برقرار كنم يا نه؟ بعد از اومدن دارا و گذشت زمان چنان محو در دارا و عشقش شدم كه داشتن دختر و ارتباط برقرار كردن با اون برام علامت سوال شد ولي از وقتي فهميدم تو يه دختري تمام اون احساست زيباي مادرانه برگشته و دائم خاطرات بچگي نوجواني و جوانيم رو مرور مي كنم دلم مي خواد همه احساساتم رو برات بگم دلم مي خواد جزئيات افكارم رو باهات درميون بذارم حتي احساسات مادرانه و لحظات ناب بارداري رو البته همشونو به موقع.دلم مي خواد بهترين دوست و همصحبتم باشي و اگه بشه منم براي تو .دلم مي خواد يه مادر خوب باشم يه عاشق واقعي دلم مي خواد هيچوقت غبارهايي كه گاهي در ارتباطم با مادرم خصوصا در روزهاي نوجواني وجود داشت تو رابطه ما نباشه دلم خيلي چيزها مي خواد...دلم مي خواد تو يه دختر واقعي محكم با احساس با شعور و مستقل باشي دلم خيلي چيزها مي خواد....

ولي الان چيزي كه از همه برام مهمتره اينه كه تو سالم و به موقع به دنيا بياي و من بتونم تو اين شرايط مشكلي كه دارم از پس همه چي بر بيام و براي تو و دارا بهترين باشم. ماماني، عزيز دلم اينو بدون كه هيچوقت از نظر فيزيكي اينقدر من و تو به هم نزديك تر از حالا نخواهيم بود ولي اميدوارم روح هاي ما هميشه به هم نزديك و مهربون باشه.مواظب خودت باش كوچولوي نازم و براي همه ما دعا كن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط پگاه  | 

دارا درست يك سال و نيم و 14 روزه است وبه غايت شيرين و دوست داشتني از ظاهرش كه بايد بگم كه شيطوني امونش رو بريده و بچه ام وقت غذا خوردن نداره و حسابي لپ هاش آب شده .حسابي عشق مي كنه كه مامانش دست از كار و زندگي برداشته و خدمتگذاري خان والا رو همه جوره انجام مي ده صبح تا شب بازي و تو بغل مامان از خواب بيدار شدن و به خواب رفتن بدجوري بهش چسبيده.البته كمي هم ماماني شدند جناب خان كه مطمئنا با اومدن آسا تعديل خواهد شد....

حرف زدنش فوق العاده است تقريبا بدون اشكال كلمات رو ادا مي كنه و اگه نتونه بگه فقط اول و آخرش رو مي گه اسم خودش و خواهرش رو مي دونه .شعر يه توپ دارم قلقليه رو بلده و كلمات آخرش رو تكرار مي كنه .يكي درميون تا ده مي شماره همه افراد فاميل روپدري و مادري مي شناسه و صدا مي كنه و از پشت تلفن صدا هاشون رو تشخيص مي ده به مامانش كمك مي كنه و جاي خيلي چيزها رو تو خونه بلده و مي ره مي آره برامون.تو رنگ ها قرمز و زرد رو مي شناسه .صداي حيوون هايي كه مامانش بلد بوده رو بلده در بياره نقاشي مي كنه البته خط خطي، داره سعي مي كنه دايره بكشه و مداد رو درست توي دستاش مي گيره تازگي ها كمي احساس مالكيت مي كنه ، اگه ازش بپرسي مال كيه يا مي گه مال دارا يا من.اگه صداش كني سريع با يه صداي كلفت و لاتي مي گه " ها؟ " و به هيچ وجه با اينكه بلده حاضر نيست بگه بله! كم كم سعي مي كنه جمله بگه مثلا گل زد و البته عاشق فوتبال و موسيقي اونم از نوع رپ است وجلوي تلويزيون مي ايسته با دقت تماشا مي كنه و سعي مي كنه بدنش رو بده جلو دستاش رو شل كنه و پاها و دستاشو مثل رپرها تكون بده و از همه مهمتر اينكه جيشش رو مي گه و به غير از شب ها اصلا پوشك نمي شه...

ديگه فعلا از هنر نمايي هاي شازده چيزي يادم نمي آد و فقط مي تونم به جرات بگم كه عاشقش هستم و چنين درجه اي از عشق هيچوقت در ذهنم متصور نبودم البته اصلا دليل اين عشق موارد بالا نيست كه مطمئنا همه اونايي كه بچه هاي همسن و سال دارا دارند كم و بيش مشغول همين چيزها هستند و دليلش چيه نمي دونم. شب ها كه در كنارش به خواب مي رم صداي نفساش آرامش بخش ترين موسيقي دنياست برام، نصفه شب ها كه با دستاش دنبالم مي گرده و دستش رو دور گردنم حلقه مي كنه خواب از سرم مي پره و اشك بي اختيار چشامو پر مي كنه روزها كه كلافه كمر دردم و خسته تو آشپزخونه مي پلكم تنها چيزي كه سرحالم مي كنه مامان  مامان گفتن هاي اين پسركه...دلم بدجوري عاشق اين نيم وجبيه دوست داشتني شده و تنها آرزوم سلامتي و شادي اون لبها و دل با احساسشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:16  توسط پگاه  | 

چند هفته اي هست كه سر انگشتهايم به خارش افتاده بنا به شنيده ها دائم اونهارو رو كله ام مي كشيدم و منتظر يك پول قلمبه و ناگهاني بودم از اونجايي كه خونه نشين شده ام و از كار خبري نيست اونو روي سر آرش و دارا هم مي كشيدم ولي خبري نبود كه نبود كم كم بدن درد و كسالت هم بهش اضافه شد تو بي خوابي هاي شبانه همش تصور مي كردم كه دارم تو وبلاگم مي نويسم وموضوعات رو مرور مي كردم ولي هيچ حوصله نوشتن نداشتم تا اينكه كار به جايي رسيد كه خواب ديدم كه دارم جلد دوم يه رمان رو شروع مي كنم موضوع و حتي جمله هاش كاملا تو خاطرم بود بدجوري به نوشتن عادت كردم انگار اگه من دست از نوشتن بردارم اون دست از سر من بر نمي داره يه دفترچه دستم گرفتم و براي آسا ، دخترك نازم رو مي گم مي نويسم ولي كفاف نمي ده ديگه دل زدم به دريا و با همه كسالت و بي حوصلگي اومدم كه اينجا بنويسم حرف زياده و بيخوابي و سر انگشت هاي تشنه بدجوري آدمو هل مي ده. اين روزها كه كمتر از دو ماه تا اومدن آسا باقي مونده بدجوري كسلم با خونه نشيني احساس بطالت مي كنم هرچند بدجوري هم بهش احتياج دارم . مي شه گفت چاره اي ندارم. كم كم دارم سنگين مي شم هرچند هم دكتر و هم بقيه تا منو مي بينن مي گن شكمت خيلي كوچيكه دكتر مي گفت بايد بيشتر استراحت كنم بچه وزنش كمه دنبال پسرت ندو بيشتر بخواب ولي خوب مگه مي شه تازه من فكر مي كنم زيادم كوچيك نباشه دارا با اون همه استراحت و بخور و بخواب همچين هركولي نبود اين كه ديگه دختره و ظريف تر.صبح ها تا ساعت ده يازده خوابيم تا يه صبحانه و ناهار ترتيب بديم و يه كمي بازي كنيم با پسرك عصر شده و بابا اومده و يا يه بيروني بريم يا تو خونه با پسره مشغول شيم تا شب بشه و اونها بخوابن و  بي خوابي به سر من بزنه و تو رختخواب اونقدر فكر كنم تا خوابم ببره شب ها هم كه يه ده باري پا مي شم  فكر مي كنم فكر مي كنم به گذشته به كارم به اين روزها به آينده به آسا به ناهار فردا به كارهايي كه بايد بكنم به كتاب هايي كه هيچ حال خوندنشون رو ندارم به اينجا به اينكه هميشه فكر مي كردم اگه خونه باشم چقدر كار دارم واسه انجام دادن و حالا حوصله هيچكدوم رو ندارم اگرهم كه فرداش قرار باشه برم يه جايي به اينكه چه جوري دارا رو از پله ها بيارم پايين چي بردارم براش  و هزار تا فكر كوچك و بزرگ ديگه. بعضي وقت ها فكر مي كنم يعني چي شد؟ من هنوز سي سالم نشده ولي چه زود عيال وار شدم كي فكرشو مي كرد بشينم تو خونه واسه خاطر بچه كي فكر مي كرد تمام فكر و ذكرم بشه شستن و رفتن و ناهار و شام پختن نمي دونم ولي اين ها همش يه طرف قضيه است خودمو دلداري مي دم مي گم بيست و اندي ساله كه جز تابستون هاي شيرين دوران مدرسه اينجوري بي خيال تا لنگ ظهر نخوابيده بودي يادته داشتي ديوونه مي شدي كه بچه ات ول تو خونه اين و اونه حرص مي خوردي كه از خواب پا مي شه تو نيستي؟ كي بهش بگه چي خوبه چي بده كي مواظب باشه چي مي خوره چه جوري مي خوره كي حال و حوصله نداشت باهاش بازي كنه كي از يازده شب به بعد فكر و ذكرش اين بود كه بايد بخوابم كه صبح راحت پاشم ؟! حالا يه فرصتي دست داده نشستي تو خونه بالاي سر بچه ات با خيال راحت زندگي مي كني نه استرسي نه ترافيكي نه فكر كار و مرخصي بابا تو هم يه چيزيت مي شه ها...خلاصه كه روزگار ما بيشتر با اين فكرها مي گذره از دارا و آسا مفصلا تو پست هاي جداگانه مي نويسم. اميدوارم به زودي يه سر و ساماني به اينجا و خودم بدهم بدجوري محتاج يه برنامه مفيدتر هم واسه خودم هم واسه اينجا هستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:13  توسط پگاه  | 

وای که چه کیفی داره دیدن این شور و شوق....نسیم دل انگیز بهاری که صورتم رو نوازش می ده دلم پر از شوق می شه کنار هر مغازه ای یه عالمه سبزه و ماهی و بساط هفت سین چیدن از همه خونه ها بوی تمیزی می آد همه تو جنب و جوشند و من کیف می کنم. خونه ام برق می زنه همه جا تمیز و مرتبه لذت می برم به خودم می بالم خدا رو شکر امسال هم به همه کارام رسیدم و این سال با همه خوشیها و ناخوشی هاش داره به خاطره می پیونده...دلم خیلی چیزها تو سال جدید می خواد دوست دارم همه رو بنویسم همه رو داد بزنم به خدا به این نسیم دل انگیز که عطر بهار رو می آره بگم...دلم می خواد دلم رو هم مثل این خونه تمیز، صاف صاف کنم ولی نمی شه انگار یه دلخوریهایی تو قلب آدم حک شدند، قلبتو کندند ولی تمام سعیمو تو این چند روز باقی مونده می کنم که از دلم بیرونشون کنم....دلم می خواد تو این سال که می آد منم یه خرده عوض شم یه چیزهایی تو وجودم هست که هیچ دوستشون ندارم کاش به همین راحتی و زیبایی عبور سال، از من می گذشتند و به جاشون کلی چیزهای خوب مثل همین بهار می اومد تو وجودم....

یه خرده هم دلگیرم... امسال تو این روزهای پرهیاهو آرش کنارم نبود دلم براش تنگ شده دلم براش می سوزه که نیست تا این شور و هیجان روببینه این اولین چهارشنبه سوری است که خاطراتش می تونه تو ذهن دارا حک بشه و اونو بفهمه غصه می خورم که آرش کنارمون نیست. شب عید بر می گرده یه خرده هم لجم درمی آد که می آد سر حاضری وقتی که همه چی تمیز و مرتبه و عطر شام عید فضای خونه رو پر کرده و سفره هفت سین گوشه خونه بدجوری خودنمایی می کنه...ولی دلخوریهام رنگ می بازه وقتی به این فکر می کنم که همه این زحمت ها فقط و فقط واسه خاطر ماست....

بدجوری حال می کنم وقتی نوازش های دل انگیز دخترم یادم می آره که امسال سر سفره چهار نفریم وقتی به این فکر می کنم که سال دیگه این موقع دخترکم حدودا نه ماهه است و من امسال دوباره طعم زیبای مادر شدن رو می چشم...

هزار تا آرزو دارم واسه شماها که ندیدمتون ولی تو سالی که گذشت تو شادی و غم در کنارم بودید و دلداریهاتون از همین فضای مجازی دلمو قرص کرد...هزارتا آرزو دارم برای پدر و مادر و نزدیکانم...هزار تا آرزو دارم برای پسرم که دلبریهاش تمامی نداره و منو همچنان مدهوش تازگی هاش می کنه و هر روزم رو مثل این روزهای پر هیجان بهاری و تازه....هزار تا آرزو برای دختر ندیده ای که عشقش اونقدر وجودم رو پر کرده که گاهی باورم نمی شه که تا همین هفت ماه پیش نبود....هزارتا آرزو برای آرش دارم  که روزی نیست که خدا رو به خاطر وجودش شکر نکنم و لحظه ای نیست که با وجود همه دلخوریها و حتی حضورش دلتنگش نباشم و هزار تا آرزو دارم برای خودم ....همه رو مرور می کنم بعضی هاش مطمئنا یادم نمی مونه ولی تمام سعیم رو می کنم که لحظه سال تحویل که یه غم و سنگینی بزرگ قلبم رو فشار می ده همه از روح و ذهنم عبور کنند ومثل یک انرژی عظیم منو غرق شادی وشعف کنند...

به امید سالی پر از شادی و سلامتی و پول و هیجان و عشق و... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:20  توسط پگاه  | 

پسرکم حسابی بزرگ شده و من آنقدر حواسم به این زندگی گرم است که خیلی از شیرین کاریهایش برایم عادی شده و وقتی دیگران برایش غش و ضعف می روند تازه یادم می افتد که می شود این هارا جایی ثبت کرد برایش . دارای ناز پسر مامان حسابی حرف ما را می فهمد و تقریبا مثل طوطی هرچه ما می گوییم تکرار می کند. وقتی به او بگویم برو از اتاق دستمال کاغذی بیاور می آورد. برای پدرش موبایلش را می آورد و کنترل های ضبط  و تلویزیون و ریسور را از هم تمیز می دهد. فکر می کند اسم شکم آبجی است  و وقتی از او بپرسیم آبجی به شکم اشاره می کند. گاهی هم رنگ آبی و آبجی را با هم اشتباه می گیرد.طبق روال گذشته عاشق نانای است و جمعه که از خواب پاشد هنوز از رختخواب بیرون نیامده بود که یک بند می گفت آیش ناناش (آرش نانای می خواهم) و ما برایش غش کردیم چون تا بحال پدرش را آرش صدا نزده بود. عاشق گوش پاک کن است من هیچ وقت برایش استفاده نمی کنم ولی پدرش او را روی تخت می خواباند و و گوشش را تمیز می کند و او هم مثل یک گربه ملوس بی صدا و بی حرکت دراز می کشه و چشمهایش را خمار می کند.هرجا هم گوش پاک کن پیدا کند دست پدرش را می گیرد و می برد به سمت تخت و حتما باید روی بالش دراز بکشد تا بهش خوش بگذرد.به ما چشمک می زند و ما هم در عوض حتما باید برایش غش کنیم. وقتی با کسی تلفنی صحبت کنیم که او می شناسد حتی اگر اسمش را نبریم تشخیص می دهد و وقتی تلفن را قطع کردیم صدایش می زند و می گوید الوووو!عاشق پرتقال است و به آن می گوید پتق. آهنگ هایی را که زیر لب زمزمه می کنیم می شناسد. پدرش آرام آرام ترانه دارم آتیش می گیرم داریوش را زمزمه می کرد که دارا ناگهان فریاد زد وای ی ی و غش غش به عکس العمل ما خندید. اگر غذا یا دارو بخواهیم به او بدهیم و آقا میل نداشته باشند اعتراضشان را با جمله" ای بابا!" نشان می دهند.

فعلا همین ها یادم می آید ولی در کل پسر کوچولوی دوست داشتنی من به سرعت بزرگ می شود و من هرروز عاشق تر. این روزها را دوست دارم با تمام توانم نفس بکشم پیرتر که بشوم نمی خواهم حسرتی در دلم از این لحظات باقی مانده باشد. مگر خوشبختی چیست جز لمس این احساس خالص زندگی که خلاصه می شود در دستهای کوچک و گرم کودکم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:53  توسط پگاه  | 

سرم به شدت درد می کند 24 ساعت است که این درد همه تنم را پر از تنش کرده. کارهای شرکت از جلوی چشمانم رژه می رود با هزار زحمت تمرکز می کنم ولی کوچکترین فکری نابودش می کند. کاش زودتر این روزهای پایانی سال با این همه ترافیک بی دلیل کاریش تمام شود و من راحت و آسوده کنار کودکم آرام بگیرم. خانه تکانی، فکر کمدهای بی سر و سامانم و انبوه لباس های زمستانی کلافه ام می کند دلم می خواهد در این سر درد بی امان که گیر کرده ام یاد هیچکدام نیافتم ولی نمی شود بدتر است. دیشب از ساعت 10 به رختخواب رفته ام  ولی نخوابیده ام . دارا هر چند دقیفه یکبار می آمد و مرا صدا می کرد و وقتی مطمئن می شد نخوابیده ام می رفت. پدرش را کلافه کرده بود ساعت یازده و نیم شب هوس فوتبال کرده بود پدرش در تاریکی با او فوتبال بازی می کرد و با زحمت ساعت دوازده و نیم شب خوابید.همانجا روی تخت خودمان. شام نخورده و هربار که با غر از خواب بیدار شد عذاب وجدانش دیوانه ام کرد. آب می خواست پدرش لیوان پر آب را دستش داد بعد از نوشیدن چند قلپ لیوان را همانجا روی خودش و تخت رها کرد. چند تا هوله رویش چپاندیم و همانجا دوباره خوابیدیم.چندین بار هم دخترکم با نوازش هایش بیدارم کرد او هم مثل من دیشب هیچ خوب نخوابید و دلش بازی می خواست.... صبح که عموی دارا آمد دنبالش بیدار شد نمی رفت  گریه می کرد سعی کردم بخوابانمش تا می گذاشتمش بغل عمویش با گریه می پرید یک چیزی توی سرم می کوبید گردنم درد میکرد و توان ایستادن نداشتم هیچ وقت این کار را نمی کردم ولی همانطور که گریه می کرد وضجه می زد بغل عمویش رهایش کردم و در را بستم اشکهایم سرازیر شدند صدای گریه اش تا وقتی ماشین پیچ کوچه را گذراند می آمد دلم می خواست همانطور پا برهنه دنبال ماشین بدوم پشیمان شده بودم لعنت به این سردرد که دست از سرم بر نمی دارد.چند دقیقه بعد زنگ زدم آرام شده بود با نانای ماشین. امروز ظهر که بروم خانه هیچ تحویلم نمی گیرد می دانم. حق دارد من متعلق به اویم ونمی دانم اینجا چه می کنم. کارها کلافه ام کرده. سردردم بیشتر شده حوصله ندارم حتی حوصله رفتن به خانه. دلم برای کوچولوی درونم که این همه استرس و تنشم را تحمل می کند می سوزد. خسته ام کاش زودتر بهار بیاید...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط پگاه  | 

اینجا پشت کامپیوتر محل کارم نشسته ام و دارم فکر می کنم که بعد از این همه وقت چی بنویسم از کجا بگم درست مثل وقتهایی که به یک دوست صمیمی( که یک روزی ساعتها باهاش صحبت می کردی و وقت خداحافظی احساس می کردی چقدر هنوز حرف نگفته داری )بعد از مدت ها زنگ می زنی و نمی دونی از چی بگی و بعد از یک سلام و احوالپرسی هوس می کنی گوشی رو زمین بگذاری و در بری...ضربه های دلنوازی منو به خودم می آره درست بالای خط شلوارم یکی بی وقفه ضربه می زنه و منو وادار می کنه که از اون و از این احساس دلپذیر بنویسم .یه احساس عجیب که همیشه مایه مباهات یک زنه و توی دلش به کمبودی که مردها از این حس دارند با لذت هرچه تمام تر نیشخند می زنه. دخترکم منو صدا می کنه و من با همه وجودم چشم می شم و سیر می کنم تو فضای آبکی که داره واسه خودش پرواز می کنه سعی می کنم چشماشو پیدا کنم و زل بزنم تو اون دوتا مردمک زنده و زیبا نفسم بند میره دلم براش تنگ می شه هرچند که می دونم هیچ وقت از این نزدیک تر به من نخواهد بود.درست ۱۳ روز پیش بود که فهمیدم تو یه دختری و فقط خدا می دونه که چقدر خوشحالم از بودنت.

۱۰ روز نبودیم تشریف برده بودیم به امارات متحده عربی شهر شلوغ و پر هیاهوی دبی. من تا به حال نرفته بودم. به همه ما خصوصا دارا خیلی خوش گذشت. پسرک خوش سفرم باعث شد چند برابر بیش از تصورم به من خوش بگذره. همه جوره با ما همکاری کرد تا جایی که می تونست ول گشت هرچی که بهش دادیم خورد و بدون غرولند فقط بازی کرد و لذت برد و همه جا از کف رستوران گرفته تا مرکز خرید و ساحل خودش را غلطاند .همه جا رفتیم حتی ابوظبی و جاهای دیدنیش.خرید هم از ذوقمان بیشتر برای دارا و دخترک کردیم. هوا خیلی خوب بود کمی مایل به سرما چیزی که من هیچ انتظارش رو نداشتم. دوست داشتم کمی گرمتر بود خصوصا اونروزی که رفتیم کنار دریا. هیچ کس جز پسرک بلای من لخت نبود از شدت خوشی نمی دانست ماسه ها رو توی دهانش فرو کند یا گوشش. از سرما کبود شده بود ولی خودش را روی ماسه ها می غلطاند و غش غش می خندید.زبانش یکدفعه خیلی باز شده تقریبا مثل طوطی هرچی که ما میگیم رو تکرار می کنه و من دلم برای لوس بازیهاش غش می ره.صدای حیوانها رو برامون پشت هم در می آره خصوصا گار گار که می کنه دلم ضعف می ره براش. به دلیل پیاده روی های متمادی کمی لاغر شده. توی فروشگاهها راه می رفت و وسایل رو از قفسه ها پرت می کرد پایین و من با این شکم برآمده ام تند تند بر می گردونم سرجاش. پسرک خوش سفرم کاری  کرد که به زودی هوس سفرهای دیگری به سرمان بزنه...خلاصه که جای همگی خالی

پی نوشت:همه جای سفر خوب بود جز قسمت خرید سوغاتی و عذاب وجدان آن. وای که چه کار سختی است کاش هرکس که می رود سفر چیزی برای ما نیاورد ما هم قول می دهیم کسی را شرمنده نکنیم. به خدا سخت است آدم برای خودش نمی تواند با بچه کوچک و شکم برآمده خرید کند چه برسد برای یکی دیگر... خیلی دوستتان داریم ولی خواهشا از این به بعد دوست داشتن هایمان را جور دیگری نمایش دهیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:40  توسط پگاه  | 

نمی دانم کی قرار است ما آدمهای با فرهنگی بشویم؟ یعنی می شود؟ من که امید ندارم لااقل فکر می کنم عمر من قد نمی دهد و حسرت به دل می میرم . این روزها که خودم دارم از این حاملگی و کودک درونم لذت می برم حالم خوب است و کلی آرزوهای شیک و تصاویر دل انگیز در ذهنم ردیف شده ، مردم دور و نزدیک دست از سر آدم بر نمی دارند هرجا که می روم همه چنان عاقل اندر سفیه یا نهایتا با ترحم نگاهم می کنند که حالم از همه شان به هم می خورد نمی دانم آنها قرار است نان این بچه را بدهند زحمت بزرگ کردنش گردن آنهاست تربیتش قرار است بکنند یا شاید هم می خواهند او را بزایند. با جملاتی از قبیل عجب حوصله ای؟ توی این دوره زمونه و دو بچه؟ بیچاره بچه اولت ؟ کارت چه می شود؟پس بگو عملا خانه نشین کردی خودت را! و یا نهایتا با نگاه های ترحم انگیزشان چنان به خیال خودشان دلی می سوزانند و مشکلات لاینحل مرا حل می کنند که نگو و جملاتی هم در باب تربیت بچه اول و سرخوردگی ها و استرس ها و حسودی های احتمالی افاضه می نمایند که دیگر جگرم برای خودم کباب می شود نه از بابت حاملگی و بچه دوم که از این همنشینان فهیم و با فرهنگ. یکی نیست به ما بگوید خواهشا در مورد زندگی دیگران اینقدر نظر ندهید بعضی وقت ها دلداریهایی مثل عیبی ندارد با هم بزرگ می شوند یا در عوض یکدفعه راحت می شوی هم آدم را می آزارد چه برسد به این کنایه ها. بعضی جاها هم که اصلا حرف تو می شود شوخی جمع و هر وقت جمله قصار کم می آورند به بارداریهای احتمالی تو در آینده اشاراتی می شود. البته این موضوع که آنقدر جذابیت دارد که همه در موردش نظر دهند و دلشان بخواهد اولین نفری باشند که این خبر را به بعدی می رساند ، در مورد سایر موضوعات از جمله شیوه های نوین تربیت کودک و معایب و مزایایش هم نظر است که مثل فحش بر سر و روی آدم پرتاب می شود.جالب اینجاست که کسانی که این نظرات را می دهند معمولا خودشان یکی دو فقره یا حتی بیشتر میوه زندگی در سبدشان دارند که دسته گل هایشان عیان است و الحمدا...خودشان فرصت پیاده کردن نظرات و اصول روانشناسانه شان را به حد کافی داشته اند.

خودمان هم خواسته یا ناخواسته زیاد از این کارها می کنیم هر وقت کسی را می بینیم که یک موضوع شاخص در زندگیش خودنمایی می کند شروع می کنیم از تجربیات خودمان و برنامه های تصویر زندگی گرفته تا تجربیات شمسی خانم و صغری را در اختیارش می گذاریم و آخرش هم چند جمله یاری بخش و مثبت نصیبش می کنیم ...نکنیم تو را به خدا نکنیم این عادت را از سرمان بیاندازیم اینقدر در زندگی دیگران تجسس نکنیم و اگر باب اتفاق و یا حتی به دلیل دوستی از ماجراهای زندگی دیگران خبر دار شدیم اینقدر نظر پراکنی نکنیم به خدا نظرات ما به هیچ دردش نمی خورد که هیچ ، حالش هم به هم می خورد و از دیدن ما شدیدا  پشیمان می شود.

پی نوشت: منظورم از نوشتن این پست هیچ آدم خاصی نبود.منظورم همه حتی خودم بودند .این را نوشتم که بعدها وقتی موضوع شاخصی در زندگیم نبود و حس این روزها را فراموش کردم یادم بماند که چقدر به خاطر همین حرف ها از نزدیکان و آدم های دورو برم به خاطر دلسوزیهایشان آزرده شدم چه برسد به دورترها و کمی هم که شده خودم را نگه دارم و نظراتم را برای باد و باران تعریف کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:22  توسط پگاه  | 

سلام عزیز دل مامان. هنوز خیلی از زمانی که خونه کردی تو دلم نمی گذره ولی باورت نمی شه چه جایی رو توی قلب و ذهن و وجودم پر کردی.نازنین دوست داشتنی من برای من که تجربه مادر شدن دوباره اتفاق می افته همه چیز هیجان انگیزتره شاید هم دلیلش این باشه که تجربه بهم می گه رویا پردازی و تصوراتم تا چه اندازه می تونه تغییر کنه و من باید به زودی منتظر یه عشق عظیم باشم که می آد و ذره ذره وجودم رو پر می کنه . شاید اگه این روزهای اول آدم می دونست که چه موجود دل انگیز و زندگی بخشی داره تو وجودش رشد می کنه و عشقی که به اون پیدا خواهد کرد از همون ابتدا شکل می گرفت و شعله می کشید هم باورش نمی شد و هم ظرفیتش رو نداشت . هر روز که شروع می شه با نگاه کردن به چشمها و شنیدن نفس های کودکت تو می فهمی که عشق دیروزت چندین برابر شده و تمام وجودت پر شده ولی فردا می بینی که این روند تمامی نداره و با بزرگ شدن کودکت تو وعشقت هم بزرگ و بزرگ تر می شین.هرچقدر هم که من سعی کنم و احساساتم رو با بهترین جملات به قلم بیارم ، تو هیجان انگیز و دل انگیز تر از توصیفات من خواهی بود و من با تمام وجود به این حرفم ایمان دارم .اتفاقی عظیم در وجود من داره شکل می گیره و منو با خودش همراه می کنه و من هر روز بیشتر توی این معجزه گم می شوم .به زودی من روی ماه تو رو خواهم دید و این تکونهای لذت بخش و شور آفرین که در اعماق وجودم دلم رو می لرزونه ومنو پر از حسی غریب و ناشناخته می کنه شاید آخرین باری باشه که در زندگیم در این دنیا به این شکل تجربه می کنم و به زودی این تکون ها در آغوش من و در جلوی چشمان من ادامه خواهد داشت و به بهترین و زیباترین شکل ممکن رشد خواهند کرد .

 وای عزیز دلم هیجان زده ام و خیلی از تو متشکرم که منو از این همه احساس زیبا پر کردی تمام تلاش من و پدرت این خواهد بود که تو و برادرت زندگی خوب و جالبی رو در کنار ما و در این خانواده کوچک ولی گرم و پرشور داشته باشید.

به امید دیدار

مادر هیجان زده تو

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط پگاه  | 

هرچیز گرد و غیر گردی که گیر می آره می ده دستت ودستاشو قر می ده می گه نانای نانای که براش ضرب بگیریم خودشم یا رو پاهاش می زنه یا اگه کسی بهش اعتنا نکنه رو همون وسیله اش شروع می کنه به ضرب گرفتن می گه صبح تاشب بزنین و برقصین هو هو بکنین و نانای بخونین پسرم دیگه با موسیقی های پخش شده از تلویزیون و ضبط حال نمی کنه فقط زنده می خواد.هوس توپ بازی که می کنه حق نداری نشسته بازی کنی باید پاشی و باهاش بدو بدو کنی.یه چیزی که می خواد اول صدات می کنه و دستاش رو به نشونه بیا بیا تکون می ده اگه احیانا اعتنا نکنی می آد و دستاتو می گیره و می کشه اگه پا نشی به گوشه لباست و در نهایت موهات متوسل می شه خلاصه اینکه حوصله ندارم پاشم خسته ام کار دارم و اینا نداره باید سریع بری . وقتی کسلی وقتی خوابت می آد چنان بوس هایی ازت می کنه و بغلت می کنه که تا نخندی و بوس بوسیش نکنی بی خیال نمی شه دلت ضعف می ره می گی خدایا از من خوشبخت تر کی آخه تو این دنیا؟ گهگاهی رو شکم من شروع به نواختن می کنه بهش می گم دارا نی نی توشه می گه نی نی  نی نی و ضرباتش رو محکم تر می کنه و غش غش می خنده.تقریبا دیگه قبل از هر بار جیش کردن اعلام می کنه چه پوشک پاش باشه چه نباشه فقط باید یه خرده بجنبی والا خیلی منتظر نمی شه فکر کنم به زودی بتونم لااقل توی خونه کاملا بازش بذارم. دیروز رفته بودیم یه جایی کار اداری داشتیم ، منتظر نشسته بودیم یه آقایی از دور بهش می خندید و باهاش آیی آیی می کرد اولش خوشش نیومد ماما ماماش راه افتاد کم کم یخش آب شد آقاهه دیگه هواسش پرت شده بود و سرش تو کار خودش بود ولی دارا بی خیالش نمی شد می رفت می زد بهش و بدو بدو می آمد پیش من یعنی با من از دور بازی کن. عاشق دد است و هر تکه ای از لباس هاش از جوراب و کفش گرفته تا شلوار تو خونگی می گیره و می آد سراغت و شروع می کنه به دد دد گفتن. اگه تو ماشین کلاهشو در بیاری می زنه زیر گریه  و می گه دد فکر می کنه اگه کلاهش در بیاد یعنی دد تمام شده...خلاصه که بچه خیلی شیرینه خیلی عسله حال می کنی باهاش کلی می خندی حوصله ات سر نمی ره دلت ضعف می ره هرروزت یه شکله دائم با تغییراتش تو هم انگار تازه می شی... ولی قسم به مقدساتم که اینا همش یه روی سکه است.یه وقتهایی دهنت صافه...سخته مادر بودن سخته  مادر خوب بودن سخته . کلا سخته خوب و بد هم نداره یا خسته می شی یا عذاب وجدان می گیری دوست داری همش بازی کنی با بچه ات، شادش کنی سر وقت بهش غذا بدی همیشه تر و تمیز باشه زیاد تو پوشک کثیف نمونه غذاهاش تازه باشه متنوع باشه به موقع بخوابه قطره هاشو حتما بخوره شیر به اندازه ویتامین به اندازه. روحیه اش هم که خیلی مهمه با شوهرت جلوش دعوا نکنی کسل وبی حوصله نباشی اگه عصبانی هستی شاکی هستی خسته هستی خوب به اون چه اون بچه است نیازهای خودش رو داره اگه رفتین یه جایی دوست داری با فامیلات یا دوستات گپ بزنی یا ویترین مغازه هارو تماشا کنی خوب به اون چه اون نوپا است دوست داره کنجکاویشو ارضا کنه همه جا سرک بکشه خطر رو هم که نمی فهمه پس دوستات و فامیل ها و خرید رو بی خیال. خداییش سخته مادر بودن سخته مریض که باشی که دیگه نور علی نوره مسکن خوردی گیج خوابی تنت درد می کنه دلت می خواد فقط یه گوشه ای ولو شی ولی خوب بچه است تازه از خواب پاشده بازی می خواد گشنه شده پاشو پاشو دست و صورتت رو بشور خوابت می پره به جای زیر پتو یه ژاکت بپوش و بدو دنبالش. نکنه یه وقت اخم کنی بهش بی حوصله باشی اون که نمی فهمه تو مریضی....خداییش سخته مادر بودن سخته اگه هنوز نشدی اگه خیلی دلت میخواد طعمش رو بچشی اگه هیچ جوره راه نداری دربری از زیرش اول یه چاله بکن خودتو لااقل واسه یه دو سه سالی (عجالتا ،چون تا اینجاشو من می دونم بقیه شو از اونایی که بچه بزرگتر دارن بپرس)توش چال کن یادت باشه هر چی تنبل تر و تن پرورترو دردونه تری چاله ش گنده تر باش. هیچ به فکر در آوردنش هم نباش بعد با خیال راحت یه نی نی ناز عسل گوگولی مگولی رو بیار و نسیه یه بهشت فعلا تو حسابت تصور کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:7  توسط پگاه  |